|
♥◦•·. داناک .·•◦♥ | ||
|
سلام شکوفه ببخشید، که رمز دار مینویسم. بقیه دوستان هم همینطور. هر از چند گاهی باید حرف هایی که توی دلم هست را خالی کنم. ارزش ندارند. ولی فقط میزنم که رو هم جمع نشند. ادامه مطلب [ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 17:23 ] [ داناک ]
دختری دارم کَس نداره ... مثل اون هیچکس نداره موهاشو ببین سیاهه ... چشماش قشنگه ، ماهه قدش را ببین بلنده ... دالی می کنه می خنده (مصطفی رحماندوست) یه سری اعتراض کرده بودند که من پسرم را بیشتر از دخترم دوست دارم. اما اصلا اینطور نیست. این را دیروز پیداش کردم، وای نمی دونید وقتی میشونمش چقدره ذوق می کنم. یه دختر خیلی خوشگل میاد جلوم دلم می خواد بغلش کنم. یکی دیگه هم برایپسرم دارم. اون را یه بار دیگه می زارم. پ ن : شکوفه تو هم اینا یاد بگیر برا عروسم بخون [ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 10:0 ] [ داناک ]
گذاشتن و گذشتن از چیزهایی که دوست داری سخته !! رها کردن و نشون دادن اینکه بیخیالی خیلی سخته !! [ شنبه 1391/02/09 ] [ 10:20 ] [ داناک ]
امروز خیلی خوشحالم. احساس میکنم 5 روز به خوبی وظیفم را انجام دادم و اطرافیان که راضی بودند. اما امیدوارم حضرت زهرا(سلام الله علیها) و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم راضی باشند ازم. 5 روز روضه های مامانجونم امروز تموم شد . امسال با سالهای دیگه فرق داشت. مردونه زنونه را به طور کامل از هم جدا کردند. قبلا هم جدا بودا. اما مردونه توی حیاط بود و زنونه توی ساختمان. ولی خب توی پذیرایی و رفت و آمدها برای خانم ها سخت بود. پذیرایی هم به طور کامل گردن آقایون بود که گاهی ما لطف میکردیم کمکشون میکردیم:دی اما امسال مردونه رفت طبقه پایین و دیگه کاملا پذیرایی خانم ها را گذاشتند برای ماها...یکم هم حس رقابت به وجود میومد. آقایون محترم اعتقاد داشتند ما از پسش بر نماییم و میخواستند مثل سالهای قبل باشه. اما ما قبول نمی کردیم. البته من هم توی حیاط بود را بیشتر دوست داشتم. پوش زده میشد. حیاط را فرش میکردند. کلا حال و هواش فرق میکردم. ولی خب به دلیل بارون و اینا گفتند حیاط نباشه. که ماشالا پریروز چه تگرگ و بارونی هم اومد. که مخالفان این طرح جداسازی هم که هی ابراز مخالفی میکردند کمی راضی شدند. اما به قول خالم کار کشیدند این آقایون از ماها. دیگه آماده کردن صبحانه دست خودشون بود ولی بریدن نون های خانم ها را هم دادند به خودمون . با چشم های خوابالو باید نون می بریدیم و می گذاشتیم توی پلاستیک.بریدن نون هم تقریبا همش را من انجام دادم. تند و تند... تا دخترهای 5 ساله را هم مجبور به کار کردند. بدترین قسمتش چای دادن و جمع کردن استکان ها بود اونم با چادر. من که فقط امروز برای یکبار کمی استکان جمع کردم وگر نه که به دلیل ترس از آبروریزی همش از زیرش فرار میکردم. البته انصاف هم داشته باشیم برای چای دادن بیشتر خود آقایون مجبور میشدند بیاند. سینی های بزرگ با چادر کنترلش خیلی سخت بود. اینم دیگه مامانجونم به دادمون رسیدندا و اونا را مجبور کردند. کلی هم با منت و اینکه دلمون سوخت براتون اومدند ما را توی پذیرایی کمک کردند. خلاصه کنار فضای معنوی که به وجود اومده بود کری ها و کل کل هاش هم خیلی جالب بود. شستن ظرفها هم که اغلب گردن من می افتاد. البته با کمک دیگران. امروز که روز آخر بود باید ظرفها با وایتکس شسته میشد و من که همیشه وظیفه آبکشی ظرف ها را داشتم امروز هم تا آخر آخرش وایسادما پیرهنمم به همین دلیل رنگش رفت. 2و3 سال پیش هم همین اتفاق برام افتاد. اما خداییش خستگیش خیلی شیرین بود. مخصوصا وقتی که به این فکر می کردم که حضرت زهرا (س) من را می بینند. پ ن1: یکی به این خانم هایی که میاند روضه بگه توی روضه به جای اینکه حواستون به خدمتگذاران باشه یکم سخنرانی ها را گوش بدید...امروز که یکی را خودم شخصا شماره دادم!! پ ن2: روز اول دوم بود یکی از خانم ها یک پاکت پر گل محمدی آورد برامون. خیلی خوشبو بود. توی جانمازها گذاشتیم و بقیش هم توی یه کاسه بزرگ آب گذاشتیم و تا چند روز داشتیمش. روز سوم هم یکی دیگه یه شاخه گل رز قرمز خیلی بزرگ و خوشگلی آورد گفت این برای شما هاست که کار میکنید و گذاشت توی گلدون. اون هم خیلی قشنگ بود. پ ن3: دایجونم یه کتاب درباره فرهنگ لغات اصفهانی ها خریدند... فقط پیشنهاد میکنم هیشکی نره بخره. به شدت بدون سانسور نوشته شده. از هر 10 کلمش 9تاش مورد داره اونم درجه بالا!!! پ ن 4: الان که اینجام دقیقا بخوام حساب کنم 38 ساعت که فقط 4 ساعت خواب داشتم!!اما الان اصلا خوابم نمیاد...این یکی از کمک هایی هست که حضرت زهرا(س) کردند بهم. تونستم به خوابم غلبه کنم. پ ن5: سپاهان قهرمان میشه ... خدا میدونه که حقشه... [ جمعه 1391/02/08 ] [ 19:12 ] [ داناک ]
سلااااام، فک نمی کردم خوانندگان وبلاگم زیاد باشند!! نه، خوبس، به خودم امیدوار شدم. تنها خواننده وبلاگم را فک می کردم شکوفه باشه، حالا کنارش یه موقع آقاشونم نشسته باشه و اون هم تنها به دلیل اینه که شکوفه آبروی منا ببره. من که می دونم. ایشالا خدا قسمت کنه حرم امام رضا(ع) ببینمش شکوفه را، خودش می دونه چقدر دلم براش تنگ شده ...!!! 5 شنبه به اتفاق اهل خانه رفتیم کنار آب . پل خواجو، یکم روی چمن ها نشستیم و بعد هم رفتیم کنار پل، آب را نگا می کردیم. البته اعتقاد دارم زیبایی آب توی روز خیلی بیشتر هست ولی خب کاچی بعضی هیچیه توی روز که اصی وقت نمی کنم. خلاصه به پیشنهاد پدر بزرگوار رفتیم روی پله های پایین پل نشستیم. صدای آب ، موج های آب بهترین چیزی هست که فکر آدم ، دهنش را از هرچیزی خالی میکنه!! آرامش خیلی خوبی به آدم میده. توی این حس و حال ها بودم که یه چیز خیلی جالبی را فهمیدم!! فهمیدم اصفهان دوتا پل خواجو داره!! حالا کجاست اون دومیش؟ توی خود آب. خیلی ذوق کردم از این کشفی که کردم!!! آب که از بین پله ها میاد جوری شکل میگیره که حالت گنبدی پیدا میکنه. دست آخرش هم به هم وصل میشه و پله ای میشه شبیه بالای خود پل خواجو در میاد. اون وسطش هم که نمی دونم چی هست یه مربعی درمیاد شبیه همون وسط خود پل خواجو!!! این میشه که پل خواجوی دوم اصفهان هم پیدا میشه!! حتما اگه توی اصفهان هستید یه بار برید این را ببینید و دقت کنید. فک کنم من اولین نفری باشم که این مهم را کشف کردم !!! شکوفه اومدی اصفهان میریم این کشف مهم تاریخی من را ببینیم. اگه برم دنبال ثبت این کشف بسیار مهم حتما اسمش را می زارند پل خواجو-داناک(!!!)... میخواستم عکس بگیرم بزارم اینجاها. اما شب بود منم با تنظیمات دوربین موبایلم آشنا نیستم نمی دونستم چطوری توی شب باید عکس بگیرم، یا سیاه می شد یا با فلش سفید میشد... ایشالا خدا قسمت کنه برید خودتون ببینید!!! پ ن1: یه چیزی روی قلبم خیلی فشار میاره... !!!! برام دعا کنید شرمنده حضرت زهرا(سلام الله علیها) نشم. پ ن2: دیروز خونه مامانجونم بودیم. دوشنبه روضه هاشون شروع میشه، به مناسبت شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)، همین آماده کردن وسایل روضه، پرچم ها و کتیبه ها ... خیلی حس خوبی داره.آش هم درست کردیم خوردیم دیه حسابی خوش گذشت. پ ن3: امروز دختر خالم بچش به دنیا میاد. یه دختر خوشگل !! دوست دارم برم زودی ببینمش. [ شنبه 1391/02/02 ] [ 12:30 ] [ داناک ]
چند روزی هست که خیلی احساس خستگی می کنم. احساس می کنم چیزی که بهش دلخوش باشم، بهش امید داشته باشم و برام خوشحال کننده باشه وجود نداره. از درس و دانشگاه واقعا خسته شدم. حوصله میناکاری را ندارم. همش استرس دارم از کارهای عقب مونده. امتحانات میان ترمم فردا شروع میشه. هیچی نخوندم. برنامه ریزی که توی عید داشتم را که اصلا حتی یک روزش را هم انجام ندادم. یه قول هایی به خدا داده بود که هر روز و هر روز دارم میزنم زیرش احساس پوچی و بیهودگی می کنم واقعا نمی دونم چم شده. چیزهای خوشحال کننده فقط یه لبخند ظاهری را برام میاره. امروز که دیگه تو قفسه سینم احساس درد هم می کنم. نمی تونم نفس عمیق بکشم بهم فشار میاد. هیچ چیز تازه ای ندارم. بیشتر دو تا چیز را باعثش میدونم. یکی تلنبار شدن درس هام و ترسی که از امتحان به جونم افتاده یکی هم شکستن قول هایی که به خدا دادم. وااااای خدایا کی میشه من این لیسانس کوفتی را بگیرم راحت بشم. دیگه عمرا اگه سراغ درس و مشق اینا برم. یعنی از اول دبستان تا الان خیلی زجر کشیدم توی درس خوندن. هیچوقت شاگرد تنبل نبودم. همیشه بهترین نمرات را میاوردم. حتی ترم پیش جز بهترین معدلهای دانشکده بودم ولی همیشه از درس خوندن متنفر بودم. با اینکه خیلی هم نمی خونم نه سر کلاس گوش میدم نه تمرین حل میکنم. الان هم دیگه صبرم احساس میکنم تموم شده برای تحمل درس و امتحان. ای خدا کی میشه این یک سال و نیم دیگه تموم شه من یه نفس راحت بکشم. دوست دارم دیگه برم دنبال چیز هایی که بهشون علاقه دارم. همیشه هنر را دوست داشتم اما عین ... اومدم رشته ریاضی بعدم مهندسی. اصلا با احساساتم جور نیست.برنامه نویسی را دوست دارما اما اینکه برای نمره باشه اصلا. برای همین اونم نمی خوام بنویسم. الان واقعا پشیمونم که این رشته را انتخاب کردم. الان پیش خودم میگم مدرک هنر از بدترین و دور افتاده ترین دانشگاه های ایران بهتره این مدرکی هست که از دانشگاه صنعتی اصفهان می گیرم و یه ذره هم بهش علاقه ندارم. به مکافات این مدت را تحمل می کنم تا از شرش خلاص بشم. خدایا منا تنها نزار. دوست دارم با خیال راحت برم مینا کاری. با خیال راحت کتاب بخونم. حتی با خیال راحت بیام نت برم سایتهای مختلف. کارهام را بکنم. مامانجون و آقاجونم پریروز از مشهد برگشتند. کتاب" حلیه المتقین" را برام خریده بودند.دوست دارم بشینم اون را بخونم اما اصلا وقت ندارم. خدا دیگه نمی زنم زیر قولم. [ شنبه 1391/01/19 ] [ 21:44 ] [ داناک ]
خیلی حرفا دارم که می تونم بیام اینجا بگم ولی نمی دونم چرا حسش نبید اومدم نظرات را خوندم ، علاقه مند شدم پستی برای دوست خوبم، شکوفه بزنم. که داره کم کم به دسته مرغ و خروس ها می پیونده. ایشالا که با آقاشون خوشبخت بشه. با اینکه از شکوفه کیلومترها دورم و یکبار هم بیشتر ندیدمش اما برای من بهترین دوست هستش و امیدوارم تا آخر باشه و نره بچسبه به آقاشونا ما را ول کنه. نمی کنه میدونم، امکانش هست آقاشونا به خاطر من ول کنه اما من را به خاطر آقاشون، عمرا. شکوفه آدرس اینجا را ندی به آقاتونا، کله ی منا با تو با هم میکنه. حالا یه چند کلوم خصوصی با شکوفه: شکوفه خیلی بهم کمک کردی، شاید من توی اون بحرانی که خودت میدونی راه درست را میشناختم اما دلم .... امان از این دلم... بدون که کمک زیادی بهم کردی و حرفای تو خیلی روم اثر داشت و دوستی را در حقم تموم کردی، جدی میگم این یکی را. آدم از دوستش چی میخواد مگه؟! البته اینم محض اطلاع خوانندگان عرض کنم که بنده نیز بسیار در حق شکوفه جون دوستی و لطف کردمااا، یه طرفه نبید. همین اخلاقهای خوب جفتمون بود که با وجود کیلومترها فاصله این دوستی را اینقدر محکم کرده. چقدر دلم برات تنگ شده و دوست دارم از نزدیک ببینمت. پ ن: حیف اینجا شکلک نمی تونم بزارم، کلی شکلک بیییییییییییییییییییییب برای تو
[ جمعه 1390/11/14 ] [ 19:10 ] [ داناک ]
ما را قابل نمی دونی که مسافر تو باشیم چی شده که نمی زاری دیگه زائر تو باشیم
[ یکشنبه 1390/09/06 ] [ 9:28 ] [ داناک ]
امتحانات خلاص شده اما این علاقه استادا اینقده به ما زیاده که ولمون نمی کنند و هی تمرین هی تکلیف هی پروژه ......... ماشالا این یکی تموم میشه یکی دیگه، پشت سر هم خلاصه که دستم به اینا بندس که دیر شد بیام برای آپدیت کردن نمراتمم 2تاش دادند که معماری کامپیوتر را گند زدم اساسی ، اما نظریه را ماکزیمم شدم، باریکلا داناک:دی ها یه خبر خوووووووووووب، این چند وقت آی اصفهان بارون اومد آی بارون اومد که نگو اینقده همه ذوق زده شدند، مثه خودم تاحالا به چشم ندیده بودم اصفهان یک شبانه روز یه سره بارون بیاد که تو این چند وقته دوبار دیدم :-0 ایشالا که مشکل بی آبی ما هم بر طرف بشه یه چندتا مشغله دیگه هم برای خودم جور کردم که اینا هم باعث شده کمتر بیام اینجا ، یه جورایی خودم میخوام سرم را شلوغ نگه دارم تا به یه مسئله شخصی که این مدت برام به وجود اومده کمتر فکر کنم اما سعی میکنم زودتر بیام آپ کنم فردا بعد از سه هفته میخوام برم کلاس مینا، خیلی دلم برای مینا تنگ شده، آخه خیلی دوستش دارم . آرامش میگیرم، یه هفته برای امتحاناتم نرفتم و یکیش هم بهش تعطیلی خورد. حالا میرم گلدون هامم که از کوره در اومده را میارم خونه،خیلی خوشگل شدند استادم اینقده ازش تعریف میکننه که نگو، خودم تعجب میکنم از این همه تعریف هرچی هم مشتری میاد توی مغازه چشم این دوتا را میگیره ، خلاصه که خوشگله خوشگلا شده خب دیگه یا علی پ ن: التماس دعا...
[ دوشنبه 1390/08/30 ] [ 19:36 ] [ داناک ]
برای آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صبح بیتو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بیتو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد بیتو میگویند تعطیل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو اما خاک این ویرانهها بویی از آن گنجینه دارد خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد شعر از قیصر امین پور پ ن : اباصالح التماس دعا ... به دعاتون خیلی نیاز دارم، کم نیارم، این بار شکست نخورم، باز دلتون را نشکنم. کمکم کنید ...
[ شنبه 1390/08/21 ] [ 17:22 ] [ داناک ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||